
|
|
|
|
||
|
▼
برمیگردم
برمیگردم به پشت سر و دخترکی را میبینم که در عالم هپروت دارد کتابهای درسی اش را ورق میزند دخترک سعی دارد به زور خودش را چهار پنج سالی پیرتر نشان دهد ولی چشمهای شفاف و بی گناهش هی اورا لو می دهد کنار آینه پر از رژ لب صورتی و سایه بنفش و عروسک است و چیزی شبیه عشق از تمام قوطی ها و دفتر های باز روی موکت خونی میریزد ...... ******* زن تنهاست صدای ساعت و خرو پف تنهایی را بیشتر به رخش میکشد کاش دو یا سه سال جوانتر بود و فرصت داشت کنار آینه پر از کرم ضد چروک و اسپری ضد عرق است اصلا این روز ها همه چیزی ضد جیز دیگر است و دلم لک زده برای همخوانی و سرعت . گاهی یک عادت طبیعی و همیشگی میتواند تمام رویا ها و عروسک های یه زن در آستانه سی سالگی را مثل بادکنک بترکاند و مرد افسرده را تا مرز جنون بی تفاوت کند ...?الهام و سمانه | در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
رضا سید حسینی هم رفت.فقط از او یادی می ماند و ترجمه های فرانسه اش.... یادش جاودان و گرامی باد سمانه ...?الهام و سمانه | در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
سه سال پیش وقتی رفتم به محله قدیمی مون وخونه دوران بچه گیم،محل زیباترین خاطرات زندگیم،رو دیدم دلم لرزید.وقتی بچه بودم در خونمون برام خیلی بزرگ بود و با در قلعه ها مقایسه اش می کردم ولی اون روز وقتی دیدمش یه در معمولی بود و تصویر ذهنی من خراب شد.فهمیدم من کوچک بودم ،در بزرگ نبود.. دیشب هم وقتی عمو زارع و خانمش رو دیدم باز همون اتفاق افتاد.عمو زارع صمیمی ترین دوست پدربزرگم وهمسایه دیوار به دیوارشون بود.ما هم که زیاد میرفتیم خونه پدربزرگم با این خانواده ارتباط صمیمی و خوبی داشتیم.و بهترین لحظاتمون رو با اونا گذروندیم.عموزارع هم پر از مهربونی بود و همیشه با ما بازی میکرد و دوسش داشتیم.دیشب دلم گرفت وقتی به جای اون مرد سرحال،پیرمردکم حرفی رو دیدم که گوشهاش به زحمت میشنوه،پاهاش درد میکنه و موهاش سفید سفید شده.... دیگه دوست ندارم چیزهای باارزش گذشته ام رو ببینم چون از تغییراتشون نگرانم،از خراب شدن تصویری که تو ذهنم دارن می ترسم ... سمانه ...?الهام و سمانه | در دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
عید امسال
سال 88 رو خوب شروع کردم البته بماند که دو روز اول ورم زانو یه کمی اذیتم کرد ولی کلا این 13 روز روزهایی بودند پر از آرامش بدون استرس و عالی صبح ها تا ساعت 10 خواب راحت و در طول روز استراحت و تفریح امسال بر خلاف هر سال مهمونی کم رفتیم وعید دیدنی هامون همون دو روز اول تموم شد و واقعا توی خونه دوتایی خیلی خوش گذروندیم مسافرت کوتاه و دلچسب همدان و کرمانشاه و حیاط خونه مامان بزرگ حسین که همیشه برای من خاطره انگیز و زیباست و سرمای دلچسب همدان و اتاقهای گرم و رختخواب های مهمونی مامان بزرگ حسین که همیشه خیلی مزه میده هر چند که از اون خونه قدیمی فقط حیاط باقی مونده و ساختمان تبدیل شده به یک ویلای امروزی ولی اتاق کوچکی که سقفش چوبیه و حسین اونجا بدنیا اومده هنوز هم پابرجاست ( اینو مدیون کبوتر های عموی حسین هستم که جا و مکان میخواستند و باعث شدند اتاق کوچک خراب نشه و تبدیل بشه به خونه حدود 150 تا کبوتر قشنگ و پر سرو صدا ) همیشه وقتی میرم همدان دلم میخواد برم توی حیاط یا توی باغ و آسمون آبی و تمیز رو نگاه کنم که پر از انرژی و پراناست واین امسال خیلی اتفاق افتاد چون همه اش توی حیاط بودم و فقط برای خوردن وخوابیدن اومدم تو ساختمون کلا عید خیلی باحالی بود و فردا هم که سیزده بدره حتما خیلی باحال خواهد شد در ضمن برکناری علی دایی از تیم ملی هم بهترین خبر تعطیلات بود
عید همگی مبارک الهام ...?الهام و سمانه | در پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
تا حالا با یه اسکیزوفرنیک زندگی کردید؟؟ . . . . . . ضربه هایی به روحم وارد شده که هرکار می کنم نمی تونم فراموششون کنم . دلم برای سادگیم می سوزه.. کابوس وحشتناکی بود....................... سمانه ...?الهام و سمانه | در پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
بعد از غیبت طولانی
روزهای پر تنش و استرس امتحان تمان شدند و روزهایی کلافه و بی حوصله بین دو ترم هم آمد و تمام شد و حالا هم شروع ترم جدید...... ای وسط جایی یه چیز هنوز خالیه دنبال اون حس قشنک میگردم ولی پیداش نمی کنم الهام ...?الهام و سمانه | در دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
اتفاق غیر منتظره
امروز توی دانشگاه خیلی کار داشتم یک ساعت به تحویل کار مونده بود و من هنوز نصف کارم رو تایپ نکرده بودم داشتم با سرعت و عجله به همه کلاسها و سایتها سر میزدم تا کامپوتر خالی پیدا کنم و کارم رو تکمیل کنم سرم روی توی یکی از کلاسها کردم و دیدم استاد کلاس داره با عجله وسایلشو جمع میکنه که بره ( با این استاد این ترم یه درس سه واحدی دارم ) سریع رفتم و جای استاد نشستم که کارم رو شروع کنم که دیدم استاد یادش رفته loog off کنه و پسوردش هنوز روی صفحه مانیتور بود و من به راحتی وارد پروفایل شخصی اش شدم و یه چیز جالب پیدا کردم : تمام سوالهای امتحان پایان ترم یه کپی از سوالها رو برای خودم فرستادم و و اونجا رو ترک کردم حالا که اومدم خونه واقعا نمیدونم باید بااین سوالها چکار کنم از عصر تا الان هزار فکر به سرم اومده :
شما جای من بودید چکار میکردید اگر را دیگه ای هم به فکرتون میرسه بگید ناگفته نماند که هیچ کدام از بچه ها از این استاد دل خوشی ندارند
... ?الهام و سمانه | در دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
...
این روزها نمیدونم چرا به هر طرف نگاه می کنم همه چیز و همه کس رو غمگین می بینم.نمی دونم چرا آدمها و دنیای اطرافمون همه بی حوصله و کسل شدند.به چهره هرکسی که نگاه می کنی آثار افسردگی و بی رمقی رو می تونی به وضوح ببینی.حتی کسانی که در ظاهر خیلی شادن و مدام می خندن وقتی میشینی پای درددلشون متوجه میشی که انگار این آدم حتی بیشتر از بقیه افسرده است.. این روزها نمیدونم چرا فقط خبرای بد میشنوم.وقتی میخوام از دوستی یا آشنایی سراغی بگیرم همش دلهره دارم و میدونم که دیگه طاقت شنیدن خبرای دلهره آور رو ندارم. این روزها انقدر به درددل و داستان بدبختی این و اون گوش دادم که احساس می کنم ظرفیتم تموم شده و هرلحظه ممکنه منفجر بشم.روزهامون شده مثل روزهای قرن ١٧.همه یا درگیر آه کشیدنهای عاشقانه و شکستهای عشقین یا به فکر جدایی و....با متاهل ها هم که صحبت میکنی فقط از زندگی گلایه دارن و خیانت و دعوا و بی مهری و.... این روزها حتی به هر وبلاگی هم که سر میزنم باز همه غمگینن و غمگین می نویسن... این روزها دلم شور و شوق اون وقتا رو میخواد.بی خیال بودنها،بی دغدغه خندیدنها،شیطنتها و..... این روزها دلم لک زده برای شنیدن یه خبر خوش... سمانه ...?الهام و سمانه | در شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
هفته ای که گذشت
امتحان ریاضی دارم فردا وبه جایی که بشینم و فرمول های مسخره رو حفظ کنم و تمرین های مزخرف رو حل کنم دیوانگی به سراغم اومده هفته ای که گذشت پر از خبر های بد بود پر از استرس و امتحان وسر درد شنبه : استاد شاهرضایی استاد خوب و دوست داشتنی یوگا الان دو ماهه که بیماره تمام کلاس هاشو تعطیل کرده و من تازه فهمیدم یکشنبه : استرس امتحان (تاریخ لباس اروپا) و حفظ کردن اون همه اسمهای لاتین و مدلهایی پر چین و شکن. از برنامه کاری عقبم و سرم بی نهایت درد میکنه دوشنبه : امتحان مزخرف( درس انقلاب اسلامی ایران) که همیشه سر کلاسش با استاد بحث وجدل دارم سه شنبه : گم شدن نیمی از وسایلم تو دانشکده و خراب شدن فلش مموری پر از اطلاعات . امتحان مزخرف اندام شناسی و تحمل غر غر های استاد تازه به دوران رسیده از فرنگ برگشته چهارشنبه : تحمل حرفهای نیش دار دکتر بد اخلاق و اینکه جواب آزمایش ها خبر از یه بیماری ناجور دیگه میده دوباره باید برم زیر بار درد سونو گرافی و عکس رنگی و احتمالا یه لاپاراسکوپی درد ناک دیگه پنجشنبه : هق هق گریه، دستهای خالی، آغوش خالی درد و حسرت و تنهایی جمعه: تنها ، تنها تنها ?الهام و سمانه | در جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
fair play!!!!
بعد از کلی تمرین بالاخره روز مسابقه فرارسید و ما هم با اعتماد به نفس کامل رفتیم برای مسابقه.تیم ها یکی یکی اومدن و برنامشون رو اجرا کردن(ایروبیک) تیمی که قرار بود اول بشه!حسابی افتضاح کرد و حتی نتونستن برنامشون رو تا آخر اجرا کنن و خلاصه حسابی قاطی کردن ولی از اونجایی که این تیم باید اول میشد طی یه حرکت کاملا ورزشی!!اعلام کردن که همه تیمها باید از اول مسابقه بدن خلاصه همه دوباره حرکاتشون رو اجرا کردن ولی بخاطر بد شانسی مسوولین!،تیم نامبرده باز هم نتونست کارش رو به خوبی انجام بده و درواقع دوباره سوتی داد.به طوریکه همه اطمینان داشتن که اونا حذف میشن ولی از اونجایی که ما از قدرت دستهای پشت پرده بی خبر بودیم،در پایان در کمال ناباوری و حیرت ،دیدیم که همون تیم به عنوان تیم اول اعلام شد!حالا تجسم کنید قیافه ما و بقیه تیمها رو تو اون لحظه البته سروصدای اعتراض همه بلند شد ولی داوران نه چیزی دیدند و نه چیزی شنیدند! نتیجه اخلاقی و ورزشی:اگر خواستید تو ایران مسابقه بدید اصلا لازم نیست تمرین کنید و به خودتون فشار بیارید،لازم نیست برنامه های زندگیتون رو به خاطر تمرین و مسابقه به هم بریزید.فقط کافیه از بین هیات داوران یا مسوولین برگزاری مسابقه با یه نفر آشنا باشید و به جای اون همه تکنیک الکی!!از تکنیک ساده زیر میزی و روی میزی و کنارمیزی و ...استفاده کنید.اطمینان داشته باشید برنده خواهید شد! سمانه ...?الهام و سمانه | در شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||