
|
|
|
|
||
|
▼
خیانت
من همون سیندرلایی هستم که در آخرین لحظه کفش بلوری اندازه پاش نشد ! ...?الهام و سمانه | در چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
روزهای بی عینک
برمیگردم کلید توی قفل می چرخانم و پشت در انبوهی از صدا ها و رنگهای خفه شده است چشم دوخته ام به چراغ روشن نمایشگر بنزین روی صفحه داشبورد و جاده ، صدا ، بغض ، ترس ، و حسرت بنزین ها لیتر لیتر در هوا محو می شود و من قطره قطره در سطل تن تو می ریزم . سر میروی و سر شار می شوی اینجا کنار در کلید می چرخانم در قفل و پشت در کسی نیست چشم دوخته ام به صفحه کامپوتر . تی شرت مشکی ات و ساعت مچی ات توی عکس بد جوری توی ذوق می زند و من چشمان بدون عینکت را دوست ندارم سر رفته ام روی گلهای فرش و تکه هایم در هوا محو می شود می خندی اتفاقی نیافتاده . ما داریم در دنیای آزاد زندگی می کنیم . و این تمام سهم ماست از دنیا و آزادی هایش سعی می کنم شک نکنم دستانم بوی دوربین می دهد و از کاسه چشمم هی خرده شیشه می ریزد کلید می چر خانم در قفل و از تمامی تصاویر پشت در متنفرم ...?الهام و سمانه | در سهشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
.......
شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ . من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ ...?الهام و سمانه | در سهشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
تو
فصل که رخت عوض می کند دوباره عاشقت می شوم گیرم زمستان باشد و من آهسته روی پیاده روی یخزده راه بروم عشق تو همین شال پشمی است که نفسم را گرم می کند ... ?الهام و سمانه | در یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
جستجو
چرا نمی آیم ؟ نمیدانم شاید اینجا در جستجوی جیزی هستم که آنجا گم کرده بودم . در جستجوی خودم هستم شاید . شاید در جستجوی آن خودی هستم که هیچ کس حاضر نیست واقعیت آنرا بپذیرد دلم میخواد از این یکنواختی و خلسه بزنم بیرون ... ?الهام و سمانه | در یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
دلتنگی های روزمره
دلم گرفته ، دلم گرفته ، به ایوان میروم و انگشتانم را به پوست کشیده شب میکشم ... دلم گرفته و این برای کسی مهم نیست .دلم گرفته ولی نباید به روی خودم بیارم . واین منم که باید سهم دلتنگی خودم رو به دنیا پرداخت کنم توی این روزهای برفی دلم یه آدم برفی بزرگ میخواد که شبیه لبخند باشه و سهم من از تمام لب های دنیا گله و شکایت های روزمره است این روزها چقدر پرنده ها کم شدند . و دست من شبیه تکه زغالی است که خطی سیاه را بر جایی میکشد و میرود و سهم من از تمام دستها دنیا بی تفاوتی است و هر روز توی صف یک نفره دنیا میایستم و سهم خود را پرداخت میکنم ...?الهام و سمانه | در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
هیچی توی این خونه درست نمی شه ، تنها دلم خوشه که به خوابهای رنگی و گفتگو های ذهنی ،باید دلمو رو خوش کنم بی خوابی ،اتاق سرد ، صدای عاشقانه خشک شده روی گوشی تلفن موبایلی که داره از اس ام اس میترکه و ملافه های نارنجی که بوی شکلات بادومی تلخ میدن .امشب باد نمی یاد اما سرده .لعنت به این خونه که چراغهاش هم کم سو شدن،سردمه چرا نمی یایی؟ من دنبال بچگی هام همه خیابون رو دور زدم تو نیومدی و من رفتم توی بالکن برای خودم شعر خوندم . ا مشبم سرده ، مثل شبهای ترسناک تنهایی که تا صبح صدای باد میاد ،بی خوابی،من خوابم نمی بره ،از این لامپای کم مصرف بدم می یاد،مثل قارچ تو خونه ها رشد می کنن بدون این که برق بزنن. بی تفاوت مثل همه مردم این شهر فقط روشن و خاموش می شن،یکنواخت ... دلم برای نگاهای براق توی آینه تنگ شده . دیگه دلم فیلم نمیخواد . دلم ماشین سواری نمیخواد . دلم صداتو نمی خواد کاش امشب بودی من سردمه به دستهام نگاه میکنم که ١٠ سال از خودم پیر تر شدن و تو چقدر با واژه ١٠ دلمو می سوزونی تو نمی دونی ١٠ سال یعنی چقدر . ?الهام و سمانه | در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
دنیای رنگی
وقتی رفتی ، وقتی با بی تفاوتی و بی محلی منو آزار دادی فکر میکردم دنیا دیگه تموم شده تبدیل شده یودم به یه عروسک شکسته غمگین که خاطراتش مثل شمشیر توی مغزش فرو میرفت .... حالا از اون روزها ۵ ماه گذشته حالا دنیای من دوباره رنگین شده حس میکنم هجده سال دارم دوباره پرم از رنگ و هیجان . شبهای شاد و روزهای روشن حس میکنم خدا داره از اون بالا منو نگاه میکنه گاهی هرم نفسهای گرم خدا رو رو گونه هام حس میکنم وتو اینجایی توی مغز من . و آنقدر بزرگ و با احساس و جالبی که تمام دیوارهای دنیای منو مثل یه گیاه پیچک پوشوندی دیگه به گذشته فکر نمیکنم ........
* تولد امسالم یکی از بهترین تولد های زندگی ام بود روز تولدم رامسر بودم کنار یه دنیا محبت و شور احساس که روی ماسه های ساحل نوشته شده بود ... ?الهام و سمانه | در یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
اثرات گذشت زمان
یه بادکنک هر چقدر هم که بزرگ و قشنگ و رنگی باشه فقط یه باد کنکه... و وقتی میترکه ازش فقط یه تکه لاستیک بی مصرف باقی میمونه حالا میخواد این بادکنک به بزرگی تموم دنیای تو باشه یا به خوشرنگی قلبت وقتی ترکید تو فقط یه لاستیک بی ارزش داری و یه حسرت همیشگی ... ...?الهام و سمانه | در شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||
|
|
|
|
||
|
▼
اتفاق جدید
عشق اتفاق ساده ای است که همیشه اتفاق نمی افته گاهی یه مرتبه عاشق یه چیزی میشی که تا دیروز حتی فکرشو هم نمیکردی و این حادثه ساده میتونه ٢۴ ساعت کامل به فکر وادارت کنه و من این روزها منتظر گذشت زمان هستم که بگذره و خیلی چیزها رو روشن کنه *دیروز یه نفر یه ترانه ای رو که خودش گفته بود رو با یه آهنگ خیلی ساده برام خوند و من شدیدا تحت تاثیر قرار گرفتم ?الهام و سمانه | در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ | پیوند | پيام هاي ديگران() |
||||
|
|
|
|
||